آذر, 1397 بدون نظر پولدار شدن, روانشناسی ثروت

اگر یک میلیون دلار داشتم چه می کردم .

کتری طلایی

پنجاه سال قبل پزشک سالخورده ای که در روستا زندگی می کرد به شهر آمد. از کالسکه پیاده شد و آرام و بی سر و صدا به داروخانه ای رفت. و با فروشنده جوان آن سرگرم صحبت شد. پزشک و دارو فروش بیش از یک ساعت با هم حرف زدند. آن گاه دکتر از داروخانه بیرون آمد ، به سمت کاسکه حرکت کرد . و از آن یک کتری بزرگ قدیمی و یک همزن چوبی برداشت و آن را به  داروخانه برد.

دارو فروش کتری را به دقت و به خوبی بررسی کرد . بعد دست در جیب برد و از آن دسته اسکناسی به بیرون کشید و آن را به پزشک داد . دسته اسکناس دقیقا پانصد دلار بود . که همه پس انداز طول عمر فروشنده را تشکیل می داد.

پزشک پول را گرفت و کاغذی را به دار فروش داد . که روی آن فرمولی سرسی نوشته شده بود. این نوشته ارزشی فراوان داشت. البته نه برای پزشک. این کلمات جادویی با کتری در ارتباط بودند . اما نه پزشک ونه دارو فروش نمی دانستند که از این کتری چه عاید آن ها خواهد شد.

دارو فروش تمام پس انداز طول زندگیش را برای یک کتری قدیمی پرداخته بود اما در خواب هم نمی دید که سرمایه گذاری اش روزی چه سود کلانی عاید او خواهد کرد.

آن چه داروفروش خرید یک نقطه نظر بود

کتری قدیمی ، همزن چوبی و فرمول نوشته شده روی کاغذ روی هم به کالایی منتهی شدند که شما امروز آن را به نام کوکاکولا می شناسید . محصولی که اقتصاد جنوب را متحول ساخته است و میلیون ها نفر را به کار گرفته است. یک کتری قدیمی یک شهر کوچک را به مرکز بزرگ در امر تجارت تبدیل کرده است که سرنوشت زندگی همه مردم ناحیه رارقم می زند.

اگر یک میلیون دلار داشتم چه می کردم ؟

داستانی که می خوانید واقعیتی را درباره ی یک ضرب المثل قدیمی بازگو می کند. اگر اراده ای وجود داشته باشد راهی وجود دارد.. این سخن معلم وروحانی بزرگ فرانک گونزالس است.

وقتی دکتر گونزالس به کالج می رفت ، در نظام اموزشی اشتباهات فراوانی را احساس کرد. به عیوبی برخورد که می خواست آن ها را بر طرف سازد. برای رسیدن به این مهم باید سرپرستی یک کالج را به دست می گرفت. او تصمیم گرفت کالج جدیدی بنا نهد . تا عقاید خود را بی آن که تحت تاثیر روش های سنتی فلج شود به مرحله ی اجرا بگذارد.

او برای اجرای برنامه ی خود به یک میلیون دلار احتیاج داشت .چگونه می توانست به این پول دست پیدا کند؟ این سئوال فکر و ذهن این واعظ جوان را اشغال کرده بود. او هر شب قبل از خواب و صبح بعد از بیدار شدن به آن می اندیشید.. این خواسته را به هر کجا که میرفت با خود می برد.آن را همیشه در ذهن خود داشت .تا این که به وسواسی تبدیل شد.

گونزانس فیلسوف و واعظ بزرگ مانند همه کسانی که در زندگی موفق می شوند دریافت که داشتن هدف مشخص و قطعی نقطه شروعی است که همه باید ان را بیازمایند. او هم چنین می انست که داشتن عزم راسخ همراه یبا میل سوزان برای تبدیل میل به معادل مالی ان لازم است.

او از همه این واقعیت ها با خبر بود با این حال نمی دانست که کجا و چونه میتواند به یک ملیون دلار برسد. می توانست تسلیم شود. و بگوید نظریه ی من جالب است اما با آن نمی توانم کاری اجام دهم. زیرا هرگز نمی توانم این یک میلیون  دلار را تهیه کنم.اگر خیلی ها جای او بودند چنین کاری می کردند. اما نظر دکتر گوزانس چیز دیگری بود.آن چه او گفت و انجام داد به قدری مهم است که شما را دعوت می کنم به سخنان او گوش دهید.

و می گوید بعد ظهر شنبه ای در اتاقم نشسته بودم و به این فکر می کردم که چگونه می توانم برای اجرای برنامه ام این پول را تهیه کنم.مدتی حدود دوسال فکر کرده بودم. اما جز اندیشیدن کار دیگری انجام نداده بودم.زمان عمل فرا رسیده بود . تصمیم خود را گرفتم. تصمیم گرفتم این یک میلیون دلار را در مدت یک هفته تهیه کنم چگونه؟ این برایم مهم نبود.مهم این بود که این پول را در این مدت تهیه کنم.احساسی از تصمیم  و قوت قلب بر من حاکم شد. این احساس را قبلا تجربه نکرده بودم.

همه چیز به سرعت اتفاق افتاد. به روزنامه ها زنگ زدم و به آن ها گفتم که در مراسم عبادت فردا درباره ی اگر یک میلیون دلار داشتم چه می کردم حرف خواهم زد.

بی درنگ دست به کار شدم و رک وراست بگویم که کار مشکلی نبود.در تمام مدت سال خود را برای این سخنرانی اماده کرده بودم.

هنوز نیمه شب نشده متن سخنرانی را آماده کرده بودم . با خیال راحت به رخت خواب رفتم. خود را می دیدم که ان یک میلیون دلار را به دست اورده بودم.

روز بعد صبح زود از خواب بیدار شدم . دوش گرفتم ، سخنرانی ام را خواندم و بعد به درگاه خداوند نیایش کردم. که سخنرانی من مورد اجابت قرار بگیرد.و کسی پول مورد نیاز مرا بپردازد.

هنگام دعا مطمن بودم که این پول را به دست می آورم. اما متن سخنرانی را در منزل جا گذاشته بودم.و تنها پشت تریبون بود که این موضوع را فهمیدم.

فرصت مراجعه به منزل و آوردن متن سخنرانی را نداشتم. و چه خوب بود که نمی توانستم. ذهن نیمه هشیارم آنچه را می خواستم در اختیارم گذاشت. در شروع خطابه چشمانم را بستم . و با تمام وجود حرف زدم . نه تنها با حاضرین در مجلس حرف زدم بلکه با خداوند حرف زدم. گفتم که اگر یک میلیون دلار می داشتم .با آن چه می کردم. گفتم که می خواهم یک موسسه بزرگ اموزشی دایر کنم تا دانشجویان در ان درس بخوانند . و علم بیاموزند و ذهن خود را پرورش دهند

در پایان سخنرانی مردی که سه ردیف مانده به اخر سالن نشسته بود از جای خود برخواست به سوی میز خطابه امد . نمی دانستم که چه هدفی دارد . به نزد من امد و دستش را دراز کرد و گفت اقا کشیش سخنرانی شما را شنیدم مطلب به دلم نشست .تردید ندارم که اگر یک میلیون دلار داشته باشید هر کاری را که بخواهید می توانید بکنید برای این که من اعتقادم را ثابت کنم فردا صبح به دفتر من بیایید . تا این یک میلیون دلار را به شما بدهم . اسم من فیلیپ ارمور است .

گنزالس جوان به دفتر رفت. یک میلیون دلار انتظلرش را می کشید. او با این پول موسسه تکنولوژی ارمور را بنیاد گذاشت. که امروزه موسسه تکنولوژی ایلی نویز نامیده می شود

این یک میلیون دلار در نتیجه یک نقطه نظر به دست امد. در پس این نقطه نظر میلی بود گنزالس جوان ان را به مدت دو سال در ذهن خود پرورش داده بود.

به این حقیقت مهم توجه کنید که او این پول را به مدت 36 ساعت پس از این که تصمیم قطعی گرفت و برنامه ای برای ان تدارک دید به دست اورد. البته این تجربه منحصر به اقا گنزالس نبود. قبلا هم کسانی مانند او فکر می کردند اما احتمالا ان چه او را از دیگران متمایز ساخت این جمله قطعی به خود بود.که این پول را در مدت یک هفته به دست خواهد اورد از ان گذشته اصلی که دکتر گنزالس به کمک ان یک میلیون دلار را بدست اورد پا برجا و موجود است. شما هم می توانید از ان استفاده کنید. درستی این قاعده امروز هم به قدر سابق باقی است.

 

ارسال نظر شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.